![]() |
![]() |
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 2:16 توسط رضا |
|
به خیالم که دگر تو با منی شب ها و روزها تمام لحظه به امید تو
زنده ماندم کجای کاراشتباه بود؟ عشق من به تو یه عشق پاک زمینی بود مگر غیر از این بود؟
جواب من چیست؟مشکل ما چه بود؟
شاید چون
تو آسمانی بودی و من زمینی اینجا اشتباه بود...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 5:10 توسط رضا |
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 3:21 توسط رضا |
|
|
افسانه من به پایان رسیده است
احساس میکنم که این آخرین منزل است دیگر نه بانگ جرس کاروانی دیگر نه آوای رحیلی تنهایی آرامگاه جاوید من است و درد و سکوت همنشین جاودانه من سلام بچه ها یک سال دیگه هم گذشت منتظر موندم تا خزونم بهار شه ولی نه انگاری این شکوفه ها قهرا ولی برا اونایی که بهار دارن تکرار رو آرزو میکنم برا اونایی که شکوفه دارن نسیم برا اونا که عتش دارن بارون برا خودم ....... پایان |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم فروردین 1386ساعت 3:0 توسط رضا |
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 3:53 توسط رضا |
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 1:18 توسط رضا |
|
|
دوباره دل هوس با تو بودن کرده نگو این دل دوری عشقتو باور کرده دل من خسته از این دست به دعاها بردن همه ی آزوهام با رفتن تو مردن حالا من یه آرزو دارم تو سینه که دوباره چشم من تورو ببینه واسه پیدا کردنت تن به دل صحرا میدم آخه تو رنگ چشمهات هیبت دنیا رو دیدم توی هفت آسمون تو تک ستاره ی منی به خدا ناز دو چشمهاتو به دنیا نمیدم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 4:30 توسط رضا |
|
|
دختر:مطمینی که می خواهی با من ازدواج کنی؟
پسر:بهت قول می دم دختر:حتی با این که چشمهایم نمی تواند ببیند؟ پسر:آره راستی اگه یک روز چشمایت خوب بشه باز هم حاضری با من ازدواج کنی دختر:شک نکن به دختر خبر دادند که دو چشم برای پیوند دادن به چشمان او پیدا شده . عمل با موفقیت انجام شد و دختر مشتاقانه منتظر پسر بود پسر آمد و دختربا کمال شگفتی دید که پسر نا بینا است پسر:گفت حالا باز حاضری با من ازدواج کنی؟ دختر:نه پسر:اشکالی ندارد پسر قبل از اینکه برود گفت:خداحافظ اما این بار قول بده که مواظب چشمانت باشی دختر گفت:نگران نباش پسر گفت:چراجای نگرانی دارد درسته حالا دو چشم عاریتی داری اما مساله اینه که معلوم شد تو با آن چشمها فقط نگاه می کنی نمیبینی.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 4:30 توسط رضا |
|
گفتی که مرا دوست نداریِ گله ای نیست بين من و عشق تو فاصله ای نيست گفتم کمی صبر کن گوش به من ده گفتی که نه بايد بروم حوصله ای نيست گفتم کمی فکر خودم باشم و آن وقت جز عشق تو در خاطر من مشغله ای نيست رفتی تو خدا پشت و پناهت ، به سلامت بگذار بسوزد دل من مسئله ای نيست
این عکسها رو تقدیم می کنم به کسی که با تمام وجود دوستش دارم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 17:38 توسط رضا |
|
|
با تو من خود ستاره هستم
منم و يک قلب نازک منم و گريه تا صبح اين منم عاشق ترينم ای عزيز نازنينم تو چرا من رو نديدی گريه هام رو نشنيدی باتو من چه شعرها گفتم بی تو من مردم و مردم با تو من خود ستارم نه که يک شمع يه پروانم تو بيا تو شمع من باش تا که گرد تو بچرخم تا که توی شعله تو تا ابد باشم. بسوزم
![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم دی 1384ساعت 3:6 توسط رضا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
سلام , ممنون که به وبلاگ من سر زدی !
|
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1386 تیر 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 مهر 1385 مرداد 1385 تیر 1385 فروردین 1385 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 |
| پیوندها |
|
خودم فردا دوستانه انتظار... مسعود ( مسعود خلاف ) امین (دانلود برنامه ) قطره باران |
|
RSS
|